مالزی نوشت

وبلاگی برای دلم ، برای حرفهایم ، دوستانم و دوست داشتنهایم

در مالزی احتیاط شرط عقل است
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧  

از امروز می خوام بیشتر درباره مالزی و بدی ها و خوبی هاش بنویسم. چون فکر می کنم به خاطر اسم وبلاگم خیلی ها که به دنبال شناخت مالزی از طریق وبلاگها و وب سایتها برای تحصیل یا زندگی هستند، سری بهش بزنند. 

 شاید این موارد که در ضمن این چهار سال تجربه کردم روزی اینجا به درد کسایی تجربه کمتری دارند و یا در آینده قصد دازند به مالزی سفر کنند بخوره. امیدوارم بدیهاش برای هیچ کس اتفاق نیفته و خوشیهاش رو همه تجربه کنند .

اولین قسمت را می خوام با یکسری از چیزهایی که اینجا خیلی باید مواظب بود شروع کنم. می دونم که از قسمت بدیها شروع کردم ولی می خوام که حتی کسانی که در مالزی هستند و وبلاگم رو می خونند هم آگاه باشند که شاید به دردشون خورد.

١. جدیدا خیلی کیف زنی  از زنان در مالزی زیاد شده. و اکثر کسانی که کیفشون سرقت شده کیفهای بزرگ داشته اند. مواظب کیفهاتون باشید. اگر بتونید کیف رو کج بندازید خیلی امن تره. سعی کنید وسایل گرانبها و یا پاسپورت رو تو کیفتون ندارید. و پول زیاد با خودتون بر ندارید.

٢. یکی از دوستام که همین چند روز پیش کیفشو زدند و مقاومت کرده بود در برابرشون چون موهاشو به صورت دم اسبی بسته بود خیلی راحت دزد عزیز موهاشو گرفته بود و سرشو به زمین کوبیده بود که خوشبختانه به خیر گذشت و فقط کیفش رفت. یک آگهی امنیتی می گه که زنها موهاشونو دم اسبی نبندند که همچین اتفاقاتی مثل اینکه زیاد رخ داده.

٣. اگه کیف کوچک حمل کنید، بسیار امن تر خواهد بود.

۴. در موقع استفاده از ماشین های خود پرداز مواظب افراد مشکوک باشید.

۵. اگر احیانا مورد کیف زنی برایتان پیش اومد مقاومت نکنید و کیف رو ول کنید. چون اکثرا چاقو دارند یا به طریقی به شما صدمه می زنند.

۶. اینجا به راحتی موبایل رو می زنن پس مراقب تلفنهاتون باشید و شماره های مورد نیازتون رو حتما در دفتری بنویسید.

7. مواظب لپ تاپهاتون باشید و هرگز یک لحظه حتی اگر در کتابخانه دانشگاه هستید، ازش دور نشوید. ابدا حتی برای 5 دقیقه اونو توی ماشینتون نذارید در حالیکه خودتون ماشین رو ترک کردید چون اینجا دزدها مجهز به دستگاهی هستند که می تونه مشخص کنه که توی کدوم ماشین لپ تاپ هست و سریعا اونو به سرقت می برند. هیچ جا حتی در پارکینگهای فروشگاهها این ریسک رو نکنید. چون لپ تاپ یکی از دوستامون رو توی پارکینگ یکی از بزرگترین مرکز خریدها از صندوق عقب ماشینشون زدند.

8. سعی کنید در خانه را به چند قفل مجهز کنید.

9. در موقعی که درحال مبادله دلار با رینگت هستید احتمال اینکه کسی مواظب شماست که چقدر پول تعویض می کنید را بدهید و بعد از مبادله پول احتیاط های لازم را انجام دهید.

١٠. مواظب پاسپورتهاتون باشید مخصوصا توریستها که حتما باید پاسپوتهاشون رو به بانک امانات هتل بسپارند و از حمل آن در خیابان خودداری کنند.

 فعلا این نکاتی بود که به ذهنم می رسید که امیدوارم همه با احتیاط لازم هیچ وقت دچار مشکلی نشوند و شاید کمکی بشه به کسانی که تازه به مالزی اومدند و یا توریستها. و همیشه یادمون باشه که احتیاط شرط عقل است هر کجای دنیا که باشیم.

 همیشه شاد باشیدلبخند

 


کلمات کلیدی:
 
یلدا مبارک
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧  

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید 

عمرتون صد شب یلدا

دلتون قدر یه دنیا

توی این شبهای سرما

یادتون همیشه با ما

دل خوش باشه نصیبت

غم بمونه واسه فردا


کلمات کلیدی:
 
بوی خوش
ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧  

 

چند وقتی بود که می خواستم مطلبی بنویسم که متاسفانه یادم رفته بود و امروز با دیدن این جوک تو اینترنت یادم افتاد که دربارش بنویسم:

صبح که از خواب پا میشی 2 کار انجام بده
1.خدا رو شکر کن که زنده ای
2. برو حمام چون بقیه هم میخوان زنده باشن و زندگی کنن !!!

اولش شاید آدم بخنده ولی این چیزیه که واقعا تو مالزی باهاش روبروییم. خدا نکنه بعضی از ایرانیها رو اینجا ببینی که واقعا دلت می خواد هیچ وقت از بغلشون رد نشی. سبز سبز آخه چرا فقط ادعا داریم به خدا یه حمام گرفتن و یه لباس شستن انقدرها هم کار نداره. بعضی از آقایون که تعدادشون هم اینجا کم نیست مخصوصا اونهایی که تنها هستند و تنبلی می کنند با دیدن لباسشون که تمیزه حتی بعد از دوش گرفتن هم همونو تنشون می کنند. آخه بابا اینجا ظاهر لباس کثیف نمی شه ولی بوش می تونه آدمو بکشه. با خودم فکر می کردم چطور خودشون نمی فهمن که حالا می فهمم این بو براشون عادی شده و اگه بویی حس نکنند غیر عادیه.

 

از آقایون گفتم مجبورم بگم بعضی از خانومها که مانتوها و لباسهای که پارچه هاشون پلاستیک داره می پوشن و تا به حال اونارو نشستن،  چقدر آدم رو متاسف می کنه که فقط به صورت و آرایش رسیدند و ...

خواهش می کنم لباساتونو بعد از یکی دو بار استفاده بشوئید. من اینو از خیلی ها شنیدم که چقدر بعضی از این ایرانیها بو می دهند. اینجا مالزی است محض اطلاع عرض می کنم که هوا گرمه و عرق می کنید. مام یادتون نره. یه اسپری خوش بو هم اگه تو کیفتون باشه خیلی کمک می کنه.

بذارید وقتی می ریم سفارت ایران که اتاقش خیلی کوچیکه بتونیم نفس بکشیم. فقط ایرانیها اونجا نمیرن. یه کم به موضوعاتی که فکر میکنید بی اهمیته فکر کنید. انقدر خودخواه نباشید دوستان عزیز.

اینو بدونید که بوی خوش اولین انرژی مثبتش رو به خودتون انتفال می ده.فرشته

امیدوارم این مطلب رو همه بخونند.

ممنونم لبخند


کلمات کلیدی:
 
عادت می کنیم
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧  

عادت می کنیم به دلتنگی

عادت می کنیم به گذر سریع زمان

عادت می کنیم به دوستی ها

عادت می کنیم به دوریها

عادت می کنیم به زندگی

اما هرگز عادت نکنیم به عشق. چون باید عشقمان را به عزیزانمان تازه نگه داریم... و آنرا هر روز از نو شروع کنیم. 

 


کلمات کلیدی:
 
فال حافظ و ماه رمضان !
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧  

امشب یه فال حافظ گرفتم. جالب بود که حافظ هم می دونه که ماه رمضان امروز شروع شده لبخند چند ساله که دلم برای حال و هوای رمضان ایران تنگ شده. (البته برای افطاراشچشمک)

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد * * * عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی بسمن خواهد داد * * * چشم نرگس بشقایق نگران خواهد شد

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل * * * تا سرا پرده گل نعره زنان خواهد شد

گر زمسجد به بخرابات شدم خرد مگیر * * * مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

ایدل ار عشرت امروز به فردا فکنی * * * مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید * * * از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت * * * که بباغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

مطربا مجلس انس است غزلخوان و سرود * * * چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود * * * قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد


کلمات کلیدی:
 
هرگز نگویید هرگز
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧  

دو روزه که چتربازان به مناسبت روز استقلال مالزی از برج مخابراتی کوالالامپور به پایین میپرند و من به خاطر نزدیکی می تونم اونها رو از پنجره خونه ببینم. امروز بهشون خیره شده بودم و از شجاعت بعضیهاشون تعجب میکردم. بعضیها تا می پریدند پایین چترشونو باز می کردند و بعضی ها که عده شون خیلی کمتر بود خیلی دیر چترشونو باز می کردند و لذت بیشتری می بردند. معلوم بود واقعا دوست دارند که ریسک کنند و لذت بیشتری ببرند.

متاسفانه بارون شدیدی شروع شد و دیگه ادامه ندادند.

بعد از دیدن اونها به این فکر کردم که واقعا توی زندگی هم هر کس نترسه و بره جلو، ریسک کنه از زندگیش لذت بیشتری می بره تا کسی که ریسک کمتری می کند و یا کسی که طرفدار وضع موجوده و اصلا ریسک نمی کند.

بعضیها هم که خیلی دیر یادشون می افته که ترس رو کنار بگذارند و برن جلو ولی دیگه بارون گرفته و دیر شده. ولی دیر شدن بازهم بهتر از هرگز نرفتن است. چون همیشه یه روز آفتابی در راه است.

یه مستند توی تلویزیون اینجا پخش می شه به اسم آدمهای کوچک، دنیای بزرگ. خیلی جالبه که خانواده ای رو نشون می ده که همه قد کوتاه هستند ولی می دونند که باید زندگی کنند. این جمله پدر خانواده همیشه توی ذهنمه که می گه " هرگز نگویید هرگز. هیچ چیز غیر ممکن نیست"

زندگی این خانواده سرشار از عشق و امید است. دقیقا از اون دسته آدمهایی هستند که با وجود این همه مشکل جسمی و روحی نترسیدند و جلو رفتند. درسهای زیادی ازشون گرفتم. امیدوارم بتونم توی زندگی ازشون استفاده کنم.

فکر می کنم ترس از ندانسته ها رو باید کنار گذاشت و جلو رفت. به نظرم با کمی ریسک زندگی از حالت روزمرگی خارج می شه و با فکر و تدبیر به جا، همه چیز ممکن میشود. 


کلمات کلیدی:
 
گفت ‌و ‌گو با ابی
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧  

محل دیدار ما با ابراهیم حامدی (ابی) هتل هیلتون کی ال سنترال کوالالامپور است، در یکی از صدها هتل پدر خانم پاریس هیلتون که عکسش را بر روی یکی از مجله‌های داخلی هیلتون زده‌اند. کمی دیرتر می‌رسد و بعد از یک دوش گرفتن می‌آید پای گفت‌ و‌ گو. ساده و راحت است و سوالی را هم بی‌جواب نمی‌گذارد، با این‌که می‌خواهد شب در رستوران علی‌بابا با طرفدار‌هایش شام بخورد.

مهشید همسرش هم با او همراه است. گفت ‌‌و ‌گو با او که حالا گرد پیری بر روی مویش نشسته خالی از لطف نبود. به هرحال چهار دهه برای ایرانیان خواندن و جایگای بیش از یک خواننده داشتن می‌تواند برای ابراهیم حامدی (ابی) خاطرات خوبی به همراه داشته باشد.

 

چه شد مالزی؟

راستش وقتی مدیر برگزاری این کنسرت تماس گرفت، برایم جالب بود‌ مالزی. وارد جایی شدم که هیچ‌وقت ندیده‌ بودم. برای من بسیار جالب بود که به کشوری در منطقه‌ی استوا می‌آیم. جایی که اصلاً فکر نمی‌کردم هیچ‌وقت ایرانی‌ای در این‌جا زندگی کند.

برویم سر اصل مطلب، ابراهیم حامدی قبل از ابی؟

یک قسمت اعظم زندگی‌ام ابی هفت هشت ساله، یک قسمت اعظم دیگر ان ابی بیست و دو ساله و باقی آن هم این ابی که الان هستم. ابراهیم حامدی و ابی این‌ها‌ست، خوشحالم از این‌که هیچ تغییری در طول این ۵۸ سال نداشته‌ام.

کی صدا کشف شد؟

از زمان چهار پنج سالگی. رادیو به ایران آمده بود ولی آن‌قدر ما بودجه نداشتیم که یک رادیو بخریم. ضمن این‌که هنوز برق هم به همه‌جا نیامده بود. به موسیقی گوش می‌کردم و آن را دوست داشتم. تفریح من در خانه خواندن بود، ضمن این‌که بارها هم گفته‌ام که از کلاس سوم دبستان در مدرسه صبح‌ها سر صف قرآن با قرائت اجرا می‌کردم. خب این هم برای خودش یک نوع خوانندگی است.

در سن ده یازده سالگی، رادیو و خوانندگانی بودند و مرتب فکر و ذکر من به غیر از مساله‌ی درس خواندن خوانندگی بود. در خانه، برای هم‌کلاسی‌هایم و همین‌طور برای بچه محل‌ها می‌خواندم.

 

از سان‌بویز بگویید؟

به به... سان‌بویز با مشقت خیلی زیاد، سان‌بویز شد. شروع سانن‌بویز از کلاس چهارم یا پنجم دبستان به اتفاق یکی از دوستانم به اسم امیر عسگری‌پور بود. اول من می‌خواندم و امیر دو سال بعد شروع کرد در یک هنرکده‌ای که گیتار یاد می‌دادند به اسم ساوارایی، آدرس آن سرپیچ شمیران بود.

امیر آن‌جا رفت یک دو سه سالی گیتار یاد گرفت. من و امیر با هم دیگر خواندیم. او اول با صندلی می‌زد و بعد یک جازیست پیدا کردیم، جازیست آمد. یک دوستی داشتیم به اسم جمبور اصفهانی که آکاردئون می‌زد و دوست دیگری به اسم اسحاق. یعنی اصلاً هفت هشت سالی طول کشید تا گروهی به اسم سان‌بویز به‌وجود آمد.

کی سان‌بویز جدی شد؟

سان‌بویز اولین کارش را از کاخ جوانان جنوبی آغاز کرد که فکر می‌کنم. آن موقع من ۱۷ سال داشتم. آن زمان آهنگ‌هایی که اجرا می‌شد، آهنگ‌های ایتالیایی بود. مثلاً از فیلمی به نام آلبانو بود، آهنگ‌هایی که من آن‌ها را خیلی دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم...

بعد یک کم عقل‌مان بیشتر رسید، از خواننده‌هایی که من خیلی آن‌ها را دوست داشتم می‌خواندیم، خواننده‌ای بود به اسم جیم موریسون. یکی دیگر از خواننده‌های بسیار بسیار مورد توجه من خواننده‌ای بود به اسم اریک بوردل. بعدها مواجه می‌شویم با پدیده‌ای به اسم تام جونز و پپینو دی‌کاپری. بعد دیگر این‌ها تمام ذهن سان‌بویز را به خصوص ابی را به عنوان یک خواننده مشغول می‌کند. تمام سال‌های زندگی نوجوانی او را.

در همین گیرودار، کار هم می‌کردم، البته بدون جیره و مواجب. برای این‌که واقعاً ما در کاخ جوانان حتا حاضر بودیم پول هم از جیب‌مان بدهیم که افتخار این را داشته باشیم که برنامه اجرا کنیم.

آقای شهبال شب‌پره، از باشگاه دانشگاه، صدای من را با سان‌بویز می‌شنود و به من پیشنهاد کار می‌دهد که با بلک کتز کار کنم. یادم نمی‌رود با سان‌بویز یک دوران سه ماهه ما در شهر مشهد و در باشگاه برق مشهد داشتیم و کار می‌کردیم. اما کوچینی دوباره یک سرآغاز می‌شود برای کار ابراهیم حامدی و ابی.

کوچینی باعث جدا شدن از سان‌بویز و ورود به بلک کتز شد، یا آن‌هم با کوچینی و بلک کتز ادامه پیدا کرد؟

نه، سان‌بویز تمام شد. ولی من رفیقم امیر راکه از کلاس چهارم دبستان وقتی که گیتار یاد گرفت، با او هم‌کلاسی بودم، با خودم بردم. شرطی که من گذاشتم برای این‌که به بلک کتز بیایم این بود که امیر هم با ما باشد. آن موقع که من در بلک کتز شروع کردم به خواندن، خواننده کم داشتند. یعنی آقای فرهاد مثلاً بعضی وقت‌ها دیر می‌آمد، یا بعضی شب‌ها نمی‌آمد و این‌ها یک خواننده‌ی دیگری می‌خواستند که به هرحال بک‌آپ آقای فرهاد باشد که من بودم و کاملاً هم به این قضیه افتخار می‌کنم.

اما ابی سال ۵۵، امیر عسگری‌پور و فرهاد را رها می‌کند و به آمریکا می‌رود. برخی می‌گویند ابی قبل از انقلاب هم به روایتی خواننده‌ی اعتراض بوده و شاید همین همراهی با فرهاد هم خودش یک‌جوری این داستان را پررنگ‌تر می‌کند. واقعاً ابی قبل از انقلاب، خواننده‌ی اعتراض بود؟

فکر نمی‌کنم. ما آن موقع اصلاً خواننده‌ی اعتراضی داشتیم. ممکن بود ترانه‌سراها چیزهایی را به عنوان اعتراض می‌دانستند ،یعنی قبل از انقلاب فکر می‌کردند که دارند به اعتراض می‌گویند. اما حالا به این نتیجه رسیدیم که اصلاً نالازم‌ترین و غیر ضروری‌ترین چیز که می‌توانست برای آن مملکت اتفاق بیفتد، انقلاب اسلامی بود.

من اولین کارم را به اسم عطش خواندم و بعد فیلم ذبیح. نمی‌دانم شاید واقعاً آن زمان این ابی جوان فکر می‌کرد که این چیزهایی که دارد می‌خواند، اعتراض است

بعد از انقلاب، ابی که در آمریکا زندگی می‌کند جدی‌ ترانه‌ی اعتراض می‌خواند. نان و پنیر یک جریان تازه است...

من قبل از نان و پنیر آهنگ‌های اعتراضی بسیاری خواندم. برای این‌که واقعاً بعد از انقلاب زمان اعتراض بود. برای این‌که آن موقع اعتراض را لمس کردم، نه لمس، که احساس کردم. در حال حاضر هر آن‌چه‌ ما قرار است اجرا کنیم می‌بایست یک قسمت از آن اعتراض باشد.

نان و پنیر و سبزی، یکی از این اعتراضات زیبا بود. آهنگ را آقای فرید زلاند ساخت و من به‌طور کامل این آهنگ را تنهایی خواندم. بعد همکار خوبم آقای داریوش این آهنگ را شنیدند و خواستند که در این آهنگ بیایند.

ولی معلوم است که ابی که ناخواسته آمریکا می‌آید. می‌آید که یک سال بماند و بعد برگردد به وطنش؛ جایی که قرار است یک خواننده‌ بخواند. اما دو سال می‌گذرد و انقلابی به راه می‌افتد که هیچ راه برگشتی ندارد و تمام تعلقات ذهنی، معنوی و روحی‌اش در جایی است که نمی‌تواند به آن نزدیک بشود. بنابراین معلوم است که باید معترض بشود.

مسترآو بویز، ۱۹۹۳...

دقیقاً، آهنگ خلیج همیشگی فارس. جشن مهرگان... می‌بینم بهتر از من می‌دانید.

خلیج فارس...

خلیج همیشگی فارس. همیشه این آهنگ را وقتی می‌خوانم، به خصوص در این‌جا این‌قدر احساساتی می‌شوم که برای این آهنگ به خودم می‌بالم. دلتنگی بود. یعنی زمانی که من این آهنگ را اجرا کردم، بیست سال پیش به جان خاتون، دخترم، بی‌نهایت دلم برای ایران تنگ شده بود.

ایران؟

برای زندگی.

فردا؟

امیدوارم به آن.

فکر می‌کنید دوباره در ایران بخوانید؟

بسیار.

و اولین دفعه که در ایران بخوانید چه چیزی را می‌خوانید؟

خلیج همیشگی فارس...

 

منبع : رادیو زمانه (فایل صوتی را از رادیو زمانه بشنوبد)

http://radiozamaaneh.com/ardavan/2008/08/post_132.html

 


کلمات کلیدی:
 
سکسی ترین سانسور
ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧  

 همانطور که میدانیم چادر، چه بخواهیم و چه نخواهیم  چیزی شده که سمبل حجاب به حساب می آید . خیلی ها معتقدند که چادر هیچ ارتباطی به اسلام و ورودش به ایران ندارد و در اصل یکی از انواع پوششی است که زنان زرتشتی داشته اند. شاید طبیعی ترین حالت این باشد که چادر را با چنین دیدگاهی بررسی کنیم یا حتی از جنبه مذهبی ، اجتماعی یا سیاسی اش که شاید مهمتر هم باشد،همانطور که در زمان حال هست و چه در گذشته بوده ، ولی  برای من هیچ یک از این حالتهایش اهمیتی ندارد. 

   چادر یک پوشش سکسی ست.  

   مطمئناً واژه  سکسی به معنی زیبایی نیست ، شاید در این حیطه  بررسی شود ولی زیبایی نیست . اما چرا چیزی سکسی ست و چیزی نیست ؟  آیا وقتی می گوییم  سکسی به معنی این است که چیزی  به نوعی تصوری از سکس برای ما آفریده ؟ و آیا هر چیزی که ما را به یاد سکس بیندازد سکسی ست ؟ و یا تنها یادآوری جنس مخالف کافیست که سکسی اش کند ؟ شاید برآیند جواب همه این سوالها نتیجه ای چنین باشد که : اگرعامل برقراری ارتباط با چیزی یا کسی  سکس باشد می شود گفت که سکسی ست . و اگر چنین باشد چادر چطور این ارتباط را برقرار می کند؟ آیا سکسی ست چون کم فروشی کرده ؟ و یا زیاده خواهی ماست که سکسی اش می کند ؟ شاید هر دو،  با این حال دلیل کافی ای نیست و حتماً عناصر دیگری نیز به این جریان کمک می کنند . 

   چادر ساده ترین پوشش دنیاست . و در عین سادگی بینهایت فرم در اختیار زنان قرار می دهد و فکر نمی کنم پوشش دیگری چنین قابلیتی داشته باشد . در ساده ترین شکلش یک لکه سیاه است . دوکی شکل و کاملاً قرینه. و چون سراسر بدن را می پوشاند قابلیت فرمی بیشتری دارد و می شود گفت که از سه قسمت تشکیل شده ، سر تا شانه که کم و بیش ثابت است و بیشتر بسته به فرم صورت شکل می گیرد . شانه تا کمر، که به علت وجود دست ، بیشترین شکل سازی ای که متکی به فرم بدن باشد را دارد . و کمر تا مچ پا که حرکت را ایجاد می کند . در واقع سه عنصر سکون ، فرم و حرکت را در خود دارد  و حد فاصل سکون و حرکت را با فرم پر می کند، و اگر این گفته حقیقت داشته باشد که «  زیباترین منحنی ها را باید در بدن زن بیابیم * » پایه و اساس این فرم ، چیزی بجز همین منحنی ها نخواهد بود. منحنی هایی که به ناچار سکسی تر از آنها نخواهیم یافت.

    چادر با خودش پارادکس عجیبی دارد. از یک طرف تا جایی که می تواند مخفی می کند و از طرفی آشکار. چادر یک سانسور بزرگ است وآنقدر بدیهی ست که نمی شود منکر شد . اما این سانسور به معنای نبودن یا حذف چیزی نیست بلکه به معنی پنهان کردن است . با توجه به مرسوم بودن پنهان کاری در فرهنگ ما ، چادر بطور ذاتی پنهان می کند . پنهان می کند اما با ظرافت.  و مثل یک داستان، مثل یک شعر که هرچه قسمتهای پنهانش بیشتر است ، جذابتر می شود ، جذاب . هر چند که جذابیت هایش مهم تر است ولی اگربرای همه اینقدر مهم شده فقط بخاطر سانسور بودنش است نه جذابیتهایش .مگر آنکه همین مسئله را هم جزیی از جذابیتش بدانیم . و اگر بشود که بدانیم ، کارعادلانه ایست ؟

  چادر نمی تواند که نرقصد . حرکت عرضی موزون و ریتم دار قسمت انتهایی اش و حرکت طولی از بالا به پایینش چیزی بغیر از رقص را تداعی نمی کند . رقصی که فقط از یک راه رفتن معمولی شکل می گیرد ، آنهم  راه رفتن که ساده ترین حرکت انسان است . اگر بدن حرفی برای گفتن داشته باشد ، که دارد ، عجیب نیست که چادر، که خود سانسورچی بدن است ، انتقالش می دهد؟

   چادر ذاتاً بازی می کند. و بیننده را همیشه در توهم دیدن یا ندیدن قرار می دهد . درست از جلوی بدن ودقیقاً در سکسی ترین قسمتهای بدن  قابلیت بازو بسته شدن دارد . مقدار چسبیدن اش به بدن ، بسته به موقعیتهای مختلف ، قابل تنظیم است .

چادر ایهام دارد . کنجکاوی می آورد، شک بر انگیز است  و در این شک تو را نگه می دارد ، بازی می کند و این بازی کاملاً سکسی ست . حرکت مداومی که با خود دارد، چسبیدنش به بدن و جدا شدنش ، تعلیقی ست برای ساختن بدنی که دیده نمی شود ولی ما باید با کمترین ابزار بسازیمش . این تکه پارچه سیاه ما را به سمتی می کشد که درآن امکان کشف هست و لذت کشف است که این بازی را مدام می کند . تلاشی برای بازآفرینی تکه های پنهان تنی که قابل ظهور است .

اما ما چطور ظهور می کنیم ؟ چه می سازیم و چگونه می سازیم؟

چرا هنگامی که رانندگی می کنیم همه زنان زیبا هستند؟ چرا آنهایی را که یک لحظه دیده ایم چشم دنبال می کند؟ چرا زنانی را که نمی شناسیم زیباترند؟ علت این است که ما همیشه حدس می زنیم  و با گمانه زنی ست که کامل می کنیم . متاسفانه یا خوشبختانه ما همیشه بهترین را می سازیم. چیزی بین توهم و واقعیت ، که با تخیل شروع شده . ما همیشه حد فاصل  تکه های دانایی مان را به زیباترین شکل ممکن پر خواهیم کرد. و جالب اینکه ، چون این زیبایی به تعداد تک تک افراد متفاوت است این تکه ها نیز چیز ثابتی نیست . ما همیشه متناسب ترین ، همیشه زیبا ترین را می سازیم . حرکت مداومی بین آنچه هست و آنچه باید باشد.

   چادر چندین ماهیت متضاد با خود دارد و به راحتی می تواند از یکی به دیگری تغییر پیدا کند . پنهان کار است با این حال آشکار می کند . ساده است و پیچیده ، از یک سو جذب کننده است و از یک سو دفع کننده .

و شاید همین حرکت و قابل انتقال بودن از ماهیتی به ماهیتی دیگرباشد که باعث شده،  سکسی ترین سانسور جهان باشد .

مقاله ای از پیمان هوشمندزاده


کلمات کلیدی:
 
18 تیر
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧  

به بهانه سالگرد 18 تیر بر آن شدم تا سخنان رهبر معظم انقلاب اسلامی ایران را از ویدئوی آن در اینجا بنویسم باشد که عبرت همگان شود:

 

شروع سخنرانی:

مردم: (مردان) عزیز زهرا منتظریم تا تو بیایی

        (زنان) نایب مهدی منتظریم تا تو بیایی

در این لحظه چون حضرت را صدا کردند ایشان به صحن سخنرانی حاضر می شوند و طبق معمول مردم با شعارهای مرگ بر ضد ولایت فقیه، درود بر خامنه ای، حسین حسین شعار ماست شهادت افتخار ماست، مرگ بر منافق، و مرگ بر امریکا به او خوش آمد گفتند. (چطور میشه با این همه شعار منفی و فرستادن مرگ بر تمام ملل و اقوام به کسی خوش آمد گفت!!! این همه موج منفی برای خوش آمدگویی!!!

رهبر:

بسم الله الرحمن رحیم

خیلی خوش آمدید برادران و خواهران عزیز.حرفهای گفتنی زیاد است اما مطلبی که از نظر من مهمتر از همه است و ذهن من را مشغول کرده است، (گریه مردم، هنوز اصل سخن گفته نشده!!) حمله به خوابگاه جوانان و دانشجویان است. این حادثه تلخ قلب مرا جریحه دارکرد. (در اینجا مردم با صدای بسیار بلند گریه و زاری می کنند) حادثه غیر قابل قبولی در جمهوری اسلامی بود.حمله به منزل وماوا و مسکن یک جمعی به خصوص در شب یا در هنگام نماز جماعت به هیچوجه درنظام اسلامی قابل قبول نیست.جوانان این کشور چه دانشجویان چه غیر دانشجویان فرزندان من هستند (گریه مردم ، نمیدونم برای چی!)

و برای من هرگونه چیزی که برای این مجموعه ها مایه اضطراب، ناراحتی و اشتباه در فهم باشد بسیار سخت و سنگین است.این بهانه که 100 نفر یا 200 نفر خارج شدند از کوی دانشگاه و حرفهایی زدند و شعارهایی دادند. این بهانه نمی شود مجوز نمی شود برای اینکه کسانی درهر لباسی با هر نامی وارد آن محیط بشوند و کارهای ناروایی انجام بدهند. مگرمن بارها نگفتم در اجتماعات کسانی که مخالفند هیچکس نباید رفتار خشونت آمیز داشته باشد چون این دشمن را خوشحال میکند. بارها این حرف را ما گفتیم چرا گوش نکردند؟ چرا گوش نمی کنند؟ حتی اگر یک چیزی که خون شما را به جوش می آورد. مثلا فرض کنید اهانت به رهبری کردن بازم باید صبر کنید، سکوت کنید. اگر عکس مرا هم آتش زدند، پاره کردند (دراینجا ایشان مکث می کند تا مردم قشنگ گریه و زاری کنند چون سخن بسیار غم انگیز بود) باید سکوت کنید. نیروتان را حفظ کنید برای آن روزی که کشور به آن نیازمند است. برای آن روزی که نیروی جوان و مومن و حزب اللهی باید در مقابله با دشمن بایستد والا حالا فرض کنید یک جوانی یا یک دانشجوی فریب خورده ای یک حرفی زد چه اشکال دارد؟ من از او صرف نظرمی کنم (در اینجا صرف نظر یعنی زندان و شکنجه روحی و روانی) (گریه و زاری مردم = آخه چرا صرف نظر !!! و باز هم گریه)  

و اما یک مطلبی به دشمن بگویم: این دشمنان بدانند خواب برگشتن امریکا به این مملکت یک خواب پریشان و غیر قابل تعبیر است (تکبیر و شعارهای قبلی دوباره تکرار میشود که بعد از همه شعارها به همه ملل چون مرگ بر امریکا با اینکه صحبت از امریکا بود یادشان میرود یک نفر یکدفعه از ته جمعیت داد می زند مرگ بر امریکا و همه 4 بار تکرار می کنند)

آخرین جمله را هم به امام و مقتدای خودمون ولی عصر (صلوات) عرض کنیم. ( حیف که اون موقع احمدی نژاد نبود و گرنه می گفتند اون بگه به آقا ولی عصر) ای سید و مولای ما (گریه مردم) پیش خدای متعال گواهی بده (گریه مردم) که ما در راه خدا تا آخرین نفس ایستاده ایم. (گریه مردم) بزرگترین آرزو و افتخار بنده این است که در این راه پر افتخار، پر فیض ، پر بهجت جان خودم را تقدیم کنم. (گریه و زاری). ان شاء الله خداوند متعال شما را موفق و موید کنه. واسلام علیکم و الرحمه الله و برکاته.

مردم: ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند (6 بار)

ویدئو را میتوانید در سایت یوتوپ ببینید.

  

 

 


کلمات کلیدی:
 
روسپیان خیابانی کوالالامپور
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧  

در کافه ای در گوشه ای از خیابان بوکیت بینتانگ نشسته ام. نمی توانم چشمانم را از روسپیانی که چند وقتی است در این خیابان به کار مشغولند و من به علت نزدیکی خانه ام بارها آنها را دیده ام، بردارم. هیچ کدام شباهتی به دخترکان این کشور ندارند و به نظرم از یکی از جمهوریهای آسیای میانه به اینجا آورده شده اند. تعدادشان به 20 یا بیشتر می رسد. وقتی به راه رفتنشان خیره شدم که چطور با نگاهشان مردان تشنه را به سوی خود می کشاندند و بعد از گفتگویی مختصر با آنان یا به راه رفتن ادامه می دهند و یا از نظرها پنهان می شوند،با خود فکر کردم چه کسی مقصر است آن روسپی که رنج فقر خود را زیر آرایش چهره پنهان کرده،  دولتی که اجازه کسب درآمد را برایشان مهیا ساخته، دلالانی که در جای جای این شهر دخترکان معصوم را به مردان حریص و سیری ناپذیر ارائه می دهند و یا مردانی که با دیدن این چشم و ابرو و اندام سکسی عقل از کف می دهند و دیگر زن و فرزند نمی شناسند.

با شروع تابستان عربهای بیشتری به مالزی سفر می کنند و بوکیت بینتانگ یکی از مناطق مورد علاقه آنهاست. اکثر مشتریان روسپیان از اعراب تشکیل شده است. چند باری که از مرکز خرید به خانه برمیگشتم برای کنجکاوی هم که بود دقت می کردم و می دیدم که اکثر افراد در حال گفتگو اعرابی بودند که حتی به زنهایشان اجازه دیده شدن نمی دادند و حالا خودشان با روسپیان خیابانی در حال معامله.

 دلم میگیرد وقتی می بینمشون که به خاطر پولی که می تونند کارکنند و درآمد داشته باشند حاضرند تنشون رو بفروشند و حتی با پیرمردی 70 ساله همبستر شوند.

دلم می خواست باهاشون حرف بزنم و ببینم که برای چی از مملکتشون دل کندند و برای تن فروشی به اینجا آمدند ولی فکر کردم شاید حاضر به حرف زدن نباشند. شاید هم یکروز باهاشون حرف بزنم. نمی دونم.... 


کلمات کلیدی: